ما فقیریم

ما فقیریم

روزی پدر خانواده ای بسیار ثروتمند پسرش را با خود به روستا یی برد تا به او نشاندهد که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند.
آنها چند روزی را در مزرعه ی خانواده ایکه تصور می کردند فقیرند گذراندند.
در بازگشت،پدر از پسر پرسید:(چگونه سفریداشتی؟)
پربار پدر.
دیدی که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟
پسر جوابداد"بله"
پس به من بگو در این سفرچه ها یاد گرفتی؟
(دیدم که ما یک سگ داریموآنها چهارتا، استخر ما فقط تا وسط باغچه کشیده شده وجوی خانه ی آنها انتهاییندارد.
ما در باغچه مان فانوس داریم وآنها در شب ستاره ها را.
ایوان خانه یما مشرف به حیاط جلویی است و ان ها سرتاسر افق را دارند

ما فقط تکه زمینیبرای زندگی داریم، وآنها مرتع هایی دارند که تا چشم کار می کند ادامه دارد.
مامستخدمانی داریم که خدمتمان را می کنند.ولی آنها به دیگران خدمت می کنند.ما غذایمانرا می خریم، ولی آنها غذایشان را می کارند.
ما دورمان را دیواری کشیده ایم تامحافظت مان کند،و آنها دوستانی دارند که محافظت شان می کنند.(
 
زبان پدر بندآمد
متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم.
تعجب می کنید! اگر به جاینگرانی برای آنچه نداریم،از داشته هایمان شاکر بودیم.
قدر همه چیزهایی را کهدارید بدانید،بخصوص دوستانتان را.

/ 1 نظر / 5 بازدید
هستیا

سلام من لینکت کردم با نام داستان باکس همیشه سبز باشی[گل]