امتحان

امتحان
من خیلی خوشحال بودم…

من و نامزدم قرار ازدواجمونرو گذاشته بودیم…

والدینم خیلی کمکم کردند…

دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم همدختر فوق العاده ای بود…

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهرنامزدم بود…

اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخیهای ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهرنامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی

سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم…

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستیبیا پیشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنشچند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…

یهو باچهره ی نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!

پدر نامزدم من رو در آغوشگرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادیداریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانواده ی ماخوش اومدی.

نتیجهء اخلاقی: همیشه کیفپولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید