داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

آموزش ایمان

استادی با مریدش در صحرای عربستان اسب سواری میکنند.

استاد از هر لحظه سواری اش برای آموختن ایمان به مریدش استفاده میکند:

 

به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نمیکند 

 

شب هنگام در چادر؛ استاد از مریدش میخواهد اسب ها را به صخره ای در نزدیکی شان ببندد.

مرید به سوی صخره میرود؛ اما سخنان استاد را به یاد می آورد و فکر میکند : حتما دارد امتحانم میکند باید اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نمیبندم.

 

صبح روز بعد ، مرید متوجه میشود که اسبها ناپدید شده اند. خشمگین به سراغ استادش میرود و فریاد میزند

تو درباره خدا هیچ نمیدانی. من اسبها را به امان او رها کردم ، وحالا رفته اند

 

استاد پاسخ داد: خدا میخواست مراقب اسب ها باشد. اما برای آن کار به دستان تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد.

پائولو کوئلیو


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٧/٥
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:آموزش ایمان