داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

نشانه 

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۸/٦
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک