داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

بیست دلار

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

 اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

 او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

 بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

 بازهم دستها بالا بودند

دوستان من همه ی شما درس بسیار ارزشمندی را یاد گرفتید.

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن را می خواستید

 چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

 و با تصمیم هایی که می گیریم و  حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

 و ما فکر می کنیم که بی ارزش هستیم

 اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

 شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

 ارزش ما در این جمله است ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٧/٢٥
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک