داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

 

عشق و ازدواج

 

شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟

 

استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشد که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت.

 

استاد پرسید چه آورده ای؟

 

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ .

 

هرچه جلو تر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

 

استاد گفت عشق یعنی همین.

 

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟

 

استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بازگردی.

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت.

 

استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟

 

و او در جواب گفت که به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم، انتخاب کردم،

 

ترسیدم که اگر باز هم جلو تر بروم دست خالی برگردم.

 

استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٧/٥
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:عشق و ازدواج