داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

تلقین محض

دوستانم می گویند من آدم دهن بینی هستم. فکر کنم حق با آن ها باشد. آنها همیشه برای آنکه دلیلی برای حرفشان داشته باشند. اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد. مطرح می کنند.

ماجرا از این قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکی می خواندم. با این که هوا روشن بود. قربانی نیروی تلقین شدم.
این تلقین تصوری را در من بوجود آورد که قاتل بی رحمی توی آشپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی را توی دستش گرفته و منتظر ایستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رویم بپرد و چاقو را به پشتم فرو کند.
با اینکه درست رو به روی در آشپرخانه نشسته بودم و اگر کسی می خواست به آشپزخانه برود. می بایست از جلو چشمانم رد می شد و تازه به جز در ورودی آشپزخانه راه دیگری هم برای رفتن به آنجا نبود. با این همه، باز فکر می کردم قاتل پشت در کمین کرده.
اما من قربانی نیروی تلقین شده بودم و جرأت نمی کردم وارد آشپزخانه بشوم. این موضوع نگرانم کرده بود اما چون دیگر وقت ناهار بود. باید حتماً به آشپزخانه می رفتم.
در آن وقت زنگ خانه را زدند.
بی آنکه از جایم بلند شوم، داد زدم: «بیا تو، در بازه».
سرایدار ساختمان با دو یا سه نامه وارد شد.
گفتم: «ببین، پام خواب رفته. می شه بی زحمت بری از آشپزخانه یه لیوان آب برام بیاری؟»
سرایدار گفت: «البته».
در آشپزخانه را باز کرد و رفت تو. چندی بعد صدای فریادی را شنیدم و صدای جسمی که با افتادنش، تمامی ظرف و ظروف و بطریها را از روی میز آشپزخانه کشید و به زمین ریخت.
یکدفعه از روی صندلی بلند شدم و به آشپزخانه دویدم.
نیمی از بدن سرایدار روی میز افتاده بود و دشنه بزرگی توی پشتش فرو رفته و کشته شده بود.
خیالم راحت شده بود، چون معلوم شد هیچ قاتلی توی آشپزخانه نبود


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢۱
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی