داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

روز موعود

روزی پسر جوانی به دختری که می خواست با او ازدواج کند گفت : اگر روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت : ممنونم.

تا اینکه یک روز این اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود و نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود.

دختر با خودش می گفت : می دونی که من هیچ وقت نمی گذاشتم تو قلبت رو به من بدی و به خاطر من خودت رو فدا کنی ولی این بود اون حرفهات حتی برای دیدنم هم نیامدی ! شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم

و آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.......

چشمانش را باز کرد دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده ؟

دکتر گفت : نگران نباشید پیوند قلبتان با موفقیت انجام شده و شما باید استراحت کنید. در ضمن این نامه هم برای شماست. دختر نامه را برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد. آن را باز کرد و درون آن چنین نوشته شده بود :

"سلام عزیزم الان که این نامه را می خوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون می دونستم که اگه بیام هرگز نمی گذاری که قلبم رو بهت بدم پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدهم. امیدوارم عمل موفقیت آمیزی داشته باشی."

دختر نمی توانست باور کند. او این کار را کرده بود. او قلبش را به دختر داده بود. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد و به خودش گفت : چرا هیچ وقت حرفهایش را باور نکردم !

 


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی