داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

میبینم

در زمان های قدیم یک کشاورز در منطقه مرکزی چین بود.

او پول زیادی نداشت وبه جای تراکتور از یک اسب پیر برای شخم زدن زمینش استفاده می کرد.

یک روز بعد از ظهر وقتی که داشت توی مزرعه کار می کرد اسب افتاد و مرد

همه افراد روستا گفتند"چه چیز ناگواری برای اتفاق افتادن"

کشاورز به سادگی گفت"می بینیم"

او یک فرد آرام وبی سروصدا بود.به همین خاطر همه ی افراد روستا جمع شدندویک اسب به عنوان هدیه به او دادند

حالا واکنش همه این بود"چه مرد خوش شانسی"

کشاورزگفت"می بینیم"

دو روز بعد اسب جدید از حصار پرید وفرار کرد.

همه روستاییان توی سر خودشان زدند و گفتند"چه مرد بینوایی"

کشاورز لبخند زد و گفت"می بینیم"

سرانجام اسب راه خانه اش را پیدا کرد وهمه دوباره گفتند" چه مرد خوش شانسی"

کشاورزگفت"می بینیم"

سال بعد پسر جوان کشاورز که برای سواری رفته بود از روی اسب افتاد و پایش شکست

همه روستاییان گفتند"چه خجالتی برای این پسر فقیر"

کشاورزگفت"می بینیم"

دو روز بعد ارتش برای برگزیدن سربازان تازه به دهکده آمد.

وقتی آنها دیدند که پای پسر کشاورز شکسته است.اوراانتخاب نکردند.

همه گفتند"چه مرد جوان خوش شانسی"

مرد دوباره لبخند زد وگفت"می بینیم"


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٧/٧
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:میبینم