داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

قلب ماسه ای

دخترک بادقت تمام داشت بزرگ ترین قلب ممکن راتوی ساحل با یک چوب روی
 ماسه ها ترسیم میکرد.

شاید فکرمیکرد که هرچه این قلب را بزرگتر درست کند
یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد.بعدازاینکه قلب ماسه ایش کامل شد سعی کرد با
 دستهایش گوشه هایش راصیقل دهد تا صاف صاف شود.شاید میخواست وقتی
دریاآن را باخود میبرد این قلب ماسه ای جایی گیرنکند.اززاویه های مختلف به
 آن نگاه کرد.شاید اینطوری میخواست انرا بهتربشناسد ومطمئن شودهمان چیزی
شده که دلش میخواست.به قلب ماسه ایش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک
به قلب ماسه ایش هدیه داد.دلش نیامد تا یک تیرماسه ای رابه قلب ماسه ایش
شلیک کند.برای همین هم خیلی آرام چوبی راکه دردستش بود مثل یک پیکان روی
قلب ماسه ایش گذاشت.حالا دیگرکامل شده بود و فقط نیاز به مراقبت داشت.
نشست پیش قلب ماسه ایش و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و درسکوت
به قلب ماسه ایش قول دادتا همیشه مراقب او باشد.برای اینکه باد قلب ماسه ایش
را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش میخواست تا پیش
 قلب ماسه ایش بمانداماوقت رفتن بود..

نگاهی به قلب ماسه ای کردو رفت.چند قدم دورنشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ایش قول دادکه زود برگردد و بقیه راه را دوید.

فرداصبح دخترک درراه برای قلب ماسه ایش گلی چید و رفت به دیدنش.وقتی به قلب ماسه ایش رسیدآرام همانجا نشست و گلها راپرپر کرد
و برروی قلب ماسه ایش ریخت.......
قلب ماسه ایش باعبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٥/۱
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی