داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

هدیه

 

اتوبوس در طول جاده ای زیبا و سرسبز در حال حرکت بود

یکی از صندلی های اتوبوس توسط پیر مرد نزار و لاغری اشغال شده بود که دسته گل زیبایی از مریم و نرگس بدست داشت

آن طرف تر بین ردیف صندلی ها دخترک جوان و زیبایی نشسته بود که بی اختیار مرتبا مسیر نگاهش به سمت گل های پیرمرد کشیده می شد و او را متوجه می ساخت به گونه ای که لبخندی روی لبانش می نشست

زمان آن رسید که پیرمرد می خواست پیاده شود

پیرمرد بی اختیار گل ها را در دامن دخترک انداخت

گفت:می بینم که شما عاشق گل ها هستید.مطمئنم اگر همسرم نیزاینجا بود دلش می خواست گل ها را شما داشته باشید من به او خواهم گفت که گل ها را به شما هدیه دادم

دخترک با خوشحالی و شوق کودکانه ای تشکری کرد و گل ها را قبول نمود

و پیرمرد را دید که پیاده شد از میان در کوچکی عبور کرد و وارد قبرستان شد.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/٢٤
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک