داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

ستاره دریایی

پیرمردی مشغول قدم زدن درکنار دریا بود.وقتی او به نقطه ای بر روی شن ها رسید هزاران ستاره دریایی شسته شده کنار ساحل بودند.کمی جلوتر در قسمت پایینی ساحل او زن جوانی را دید که در هر لحظه یک ستاره دریایی را بر میداشت و آن را دوباره به طرف اقیانوس پرتاب می کرد.

او با تعجب فریاد زد"اوه تو یک دختر نادانی"

"تو نمی تونی همه ی این ستاره های دریایی رو نجات بدی اینها خیلی زیادن"

زن لبخند زد و گفت"من می دونم.ولی می تونم این یکی رو نجات بدم"

و یکی دیگر را به طرف اقیانوس انداخت.

انداخت"و این یکی"

"و این یکی..."