داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

نجات

در یک شب بارانی باد به شدت می وزید.ابرها به خروش آمده و بر اثر طوفان ناگهانی  شدیدی یک قایق ماهیگیری در میان امواج در حال غرق شدن بود.کاپیتان قایق پارویی گروه نجات علامت خطر را به صدا در آورد.اهالی دهکده در کنار ساحل به دوردست های خلیج می نگریستند.گروه نجات قایق خود را در آب انداخت.اهالی دهکده نیز فانوس به دست برای بازگشت قایق به انتظار ایستاده بودند.بعد از یک ساعت قایق نجات از میان توده مه آلود نمایان شدو روستاییان با خوشحالی به استقبال آنان رفتند.

داوطلبین نجات خسته و بی رمق روی شن های ساحل افتادندو به اطلاع مردم رساندند قایق نجات ظرفیت کافی نداشته و یک نفر را جا گذاشته اندو سراسیمه از یک نفر خواستند که برای نجات او داوطلب شود.هانس 16 ساله قدم پیش گذاشت و اعلام آمادگی کرد.مادر هانس ناله کنان گفت :پسرم خواهش می کنم نرو پدرت ده سال پیش غرق شدو برادرت پل فقط سه هفته است که در دریا گم شده.هانس تو تنها کس من در زندگی هستی.

هانس پاسخ داد نه مادر باید بروم.او نیز یک انسان است.سپس مادرش را بوسید و به همراه چند نفر از گروه نجات که توانی برایشان باقی مانده بود در تاریکی ناپدید شد.ساعتی گذشت و سرانجام هانس روی دماغه قایق نجات پدیدار شد.مردم فریاد زدند:آیا آن یک نفر را پیدا کردید؟؟؟

هانس در حالیکه بسیار هیجان زده بود فریاد زد:بله به مادرم بگویید او برادرم پل است!!!!!