داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

روایت مقدس ۱۲۹

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش…

راهبه سوار میشه و راه میفتن…

چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه…

راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار…

کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه…

چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده…

راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!…

کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…

بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی

نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی.