داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

چهار شمع

 

 

     

 

 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند. محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که میشد به صحبت هایشان گوش داد.

اولی می گفت: من «صلح» هستم، انگار کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد، من مطمئنم که خاموش می شوم.

لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.

دومی گفت من «ایمان» هستم، انگار با عملکردی که در جامعه مشاهده می شود، وجود من ضروری نیست. پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.

سخنش که به پایان رسید، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

شمع سوم با نارحتی گفت:

من «عشق» هستم. من توان روشن ماندن را ندارم. مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند. آن ها حتی فراموش می کنند به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند. زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت: چرا شما خاموش هستید؟ شما باید روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.

در این لحظه، شمع چهارم گفت: نترس، تا زمانی که من می درخشم می توانیم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزیم. من «امید» هستم.

بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم.

صلح، ایمان، عشق و امید

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن، شمع های دیگر را روشن کرد.

 

نور امید هیچگاه از زندگیتان بیرون نرود


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/٢٤
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


نجات

در یک شب بارانی باد به شدت می وزید.ابرها به خروش آمده و بر اثر طوفان ناگهانی  شدیدی یک قایق ماهیگیری در میان امواج در حال غرق شدن بود.کاپیتان قایق پارویی گروه نجات علامت خطر را به صدا در آورد.اهالی دهکده در کنار ساحل به دوردست های خلیج می نگریستند.گروه نجات قایق خود را در آب انداخت.اهالی دهکده نیز فانوس به دست برای بازگشت قایق به انتظار ایستاده بودند.بعد از یک ساعت قایق نجات از میان توده مه آلود نمایان شدو روستاییان با خوشحالی به استقبال آنان رفتند.

داوطلبین نجات خسته و بی رمق روی شن های ساحل افتادندو به اطلاع مردم رساندند قایق نجات ظرفیت کافی نداشته و یک نفر را جا گذاشته اندو سراسیمه از یک نفر خواستند که برای نجات او داوطلب شود.هانس 16 ساله قدم پیش گذاشت و اعلام آمادگی کرد.مادر هانس ناله کنان گفت :پسرم خواهش می کنم نرو پدرت ده سال پیش غرق شدو برادرت پل فقط سه هفته است که در دریا گم شده.هانس تو تنها کس من در زندگی هستی.

هانس پاسخ داد نه مادر باید بروم.او نیز یک انسان است.سپس مادرش را بوسید و به همراه چند نفر از گروه نجات که توانی برایشان باقی مانده بود در تاریکی ناپدید شد.ساعتی گذشت و سرانجام هانس روی دماغه قایق نجات پدیدار شد.مردم فریاد زدند:آیا آن یک نفر را پیدا کردید؟؟؟

هانس در حالیکه بسیار هیجان زده بود فریاد زد:بله به مادرم بگویید او برادرم پل است!!!!!


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/٤
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک