داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

خرید شوهر

 

مرکز خریدی اعلام کرد که زنان می توانند به آنجا بروند و همسر ایده آل خود را بخرند !

اما شروط انتخاب و خرید اینها بودند :

در این مرکز پنج طبقه ، هرچه به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛

اما اگر در طبقه ای را باز می کردند ، باید از همان طبقه مرد مورد نظر را انتخاب می کردند

و درضمن اگر به طبقه بالاتر می رفتند دیگر اجازه برگشت به طبقه قبلی را نداشتند !

هرشخصی هم فقط یک بار میتوانست از این مرکز استفاده کند ... !!!

دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

روی در اولین طبقه نوشته بود : این مردان شغل و درآمد ، خانه و ماشین معمولی دارند !

دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خب ، بهتر از کار نداشتن یا خونه و ماشین نداشتن است

ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چه جوری هستند !

روی در طبقه دوم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و ماشین

مدل بالا دارند ، در کار منزل هم کمک می کنند !!!

دختربا شوق گفت : هووووم! طبقه بالاتر چه جوریه...؟!!

روی در طبقه سوم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و ماشین

مدل بالا دارند ، خوشگل و خوشتیپ هستند ، در کار منزل هم کمک می کنند !!!

دخترها با هیجان و یکصدا گفتند : واااای ! چقدر وسوسه انگیزه ، ولی بریم بالاتر!!!

روی در طبقه چهارم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و

ماشین مدل بالا دارند ، خوشگل و خوشتیپ هستند، در کار منزل هم کمک می کنند ، ارث زیادی

هم به آنها خواهد رسید !!!

خوشحالی آنها قابل توصیف نبود ، نگاهی به هم کردند و با اشتیاق بسیار زیادی گفتند :

وااااااااااااااااای چقدر خوب ! پس چه چیزی ممکنه تو طبقه آخر باشه ؟!!!

پس با هم و دو پله یکی به طبقه پنجم رفتند...

روی در طبقه پنجم نوشته بود : این طبقه فقط برای این است که ثابت کند شما خانمها هیچوقت

راضی نمی شوید !!! ممنون که به مرکز ما آمدید ، روز خوبی برایتان آرزومندیم


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک


هدیه

 

اتوبوس در طول جاده ای زیبا و سرسبز در حال حرکت بود

یکی از صندلی های اتوبوس توسط پیر مرد نزار و لاغری اشغال شده بود که دسته گل زیبایی از مریم و نرگس بدست داشت

آن طرف تر بین ردیف صندلی ها دخترک جوان و زیبایی نشسته بود که بی اختیار مرتبا مسیر نگاهش به سمت گل های پیرمرد کشیده می شد و او را متوجه می ساخت به گونه ای که لبخندی روی لبانش می نشست

زمان آن رسید که پیرمرد می خواست پیاده شود

پیرمرد بی اختیار گل ها را در دامن دخترک انداخت

گفت:می بینم که شما عاشق گل ها هستید.مطمئنم اگر همسرم نیزاینجا بود دلش می خواست گل ها را شما داشته باشید من به او خواهم گفت که گل ها را به شما هدیه دادم

دخترک با خوشحالی و شوق کودکانه ای تشکری کرد و گل ها را قبول نمود

و پیرمرد را دید که پیاده شد از میان در کوچکی عبور کرد و وارد قبرستان شد.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/٢٤
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک


قصه نوه و پدربزرگ

پیرمردی بود که با پسر ، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتی کمه سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت. حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد.هر بار پسر و عروسش با دیدن غذا خوردن او حالشان بد میشد. تا اینکه روزی تصمیم گرفتند پدربزرگ درگوشه ای پشت اجاق بنشیند و آنجا غذایش را بخورد.

از آن روز غذای پیرمرد را در یک کاسه کوچک و گلی میریختند. غذای او آنقدر کم بود که هیچ وقت سیر نمیشد. در نتیجه وقتی که غذایش تمام میشد با حسرت به میز نگاه میکرد و چشمهایش از اشک پر میشد.

روزی لرزش دست پیرمرد به حدی بود که کاسه از دستش افتاد و شکست. عروس جوان ناراحت شد و حرفهای زشتی به او زد؛ ولی پیرمرد چیزی نگفت و فقط آه کشید. بعد برای پیرمرد یک کاسه چوبی بیارزش خریدند.پیرمرد شکایتی نکرد و هرروز توی آن غذا می خورد

روزها آمدند و رفتند. تا اینکه روزی زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پسر کوچولوی چند تکه تخته روی زمین گذاشته بود و سعی می کرد آنها را به هم وصل کند.پدر پرسید:«چکار میکنی پسرم؟»

پسر جواب داد:«می خواهم یک کاسه چوبی درست کنم تا وقتی که تو و مادر پیر شدید؛ غذای شما را توی آن بریزم و جلویتان بگذارم.»

زن و مرد به هم نگاه کردند و ناگهان بغزشان ترکید. به این وسیله آنها به خود آمدند و روز بعد، پدر بزرگ پیر را سر میز آوردند تا همه با هم غذا بخورند.

از آن روز به بعد، اگر دست پیرمرد می لرزید و غذا را می ریخت، کسی به او حرفی نمی زد.

روز پدر بر همه پدرها و پدر بزرگها مبارک


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/۱٤
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک


داستان اولین عشق

 

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود

 یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .

 مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید

مرد سرش را پایین آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند

 خدا خوشحال بود

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد

 دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند

خدا خندید و زمین سبز شد

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را دید و خندید

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد

 . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند

و پرنده هایی که....

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/۱٢
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک


شغل آینده

کشیشى پسری نوجوان داشت و کم ‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند .

پسر هم تقریباً مثل بقیه همسن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و

ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت ... 
 
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد .

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک

بطرى مشروب !!!
 
کشیش پیش خود گفت : من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید

آنگاه خواهم دید کدام یک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد ...
 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که کشیش خواهد شد و این خیلى عالیست

 اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست

امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم ‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى

شرمسارى دارد ...
 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت و در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد

کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد ...

کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى

میز افتاد ، با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند ...
 
کارى که نهایتاً کرد این بود : کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد و سپس  سکه طلا را

توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و نیمی از آن را نوشید ...!!!   
 
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت :

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/۸
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه


قول پدر

در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا  را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود. و اشک از چشمانش سرازیر شد.با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.

 

او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.دیگر والدین در حال ناله و زاری بودندو او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام میدهد.ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود:آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟

هشت ساعت به کندن ادامه داد.دوازده ساعت...بیست و چهار ساعت...سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!جواب شنید پدر من اینجا هستم.پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد.پدر شما به قولتان عمل کردید.

پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟؟

ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم.وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.

پسرم بیا بیرون.

نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آوریدو هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/٥
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه


ای کاش

 

پل به مناسبت کریسمس یک اتومبیل سواری از برادرش بیل دریافت کرده بود.

شب سال نو او از دفتر کارش بیرون آمد و متوجه پسرکی شد که اطراف ماشین پرسه می زد.پسرک پرسید آقا این ماشین مال شماست؟ پل سری تکان داد و گفت بله.برادرم این ماشین را به عنوان هدیه کریسمس به من داده.پسرک متحیر گفت:یعنی شما بابت آن پولی پرداخت نکردید؟ای کاش.... و مکث کرد

پل میتوانست حدس بزند پسرک چه آرزویی دارد.حتما آرزو می کرد چنین برادری داشت.اما  چیزی که پسرک نوجوان گفت سرتاپای وجود پل را لرزاند.پسر گفت:ای کاش بتوانم برادری مثل او باشم. پل با حیرت به او مینگریست.بی اختیار پرسید:آیا مایلی یه دور بزنیم؟پسرک با خوشحالی گفت:آه بله.من عاشق این سواریم


بعد از یک سواری کوتاه پسر با چشمان هیجان زده پرسید:آقا امکان دارد جلوی درب منزل ما برویم؟؟؟


پل لبخند کوتاهی زد با خود اندیشید من میدانم که پسر میخواهد چه کار کند.منظور او اینست که به دوستانش نشان دهد که میتواند سوار چنین ماشینی شود.اما پل باز هم اشتباه میکرد.پل جلوی پله ها توقف کرد و پسرک از پله ها بالا دوید و چند لحظه بعد بازگشت.اما نه با سرعت اولی.بلکه خیلی آرام و با احتیاط قدم بر میداشت.زیرا برادر کوچک معلول خود را بغل کرده و حمل میکرد.

برادرش را روی آخرین پله نشانید و به ماشین اشاره کرد و گفت:ببین اینجاست.درست مثل اونی که بالای پله ها برات تعریف کردم.برادرش اونو براش هدیه داده و خودش یک سنت هم بابتش نداده.منم یه روزی مثل این رو برات هدیه میدم و تو خودت میتونی تمام چیزهای قشنگی رو که راجع به کریسمس گفتم ببینی

پل پیاده شد پسرک معلول را بغل کرده و روی صندلی جلوی ماشین گذاشت و برادرش هم کنار او نشست
آن شب پل به منظور مسیح پی برد که:

مقدس ترین کارها بخشش و صدقه است


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٤/٢
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک