داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

 بی عشق سر مکن

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود


برگی از دفتر شعر قیصر امین پور


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/۸/٢
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:قیصر امین پور ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:بی عشق سر مکن


زن و شوهر عاشق
 
زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد.
 
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.
 
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
 
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
 
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام!!!!


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۳/۸/٢
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:زن و شوهر عاشق


سردخانه

ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود دربِ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد آخرِ وقتِ کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾن که ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ و ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ

ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐَﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭب ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣَﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ.

ﺍﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ: ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯدید؟

ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ...

ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﻧﺪ.

ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ و ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ تو ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ برای همین ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﺰﻧﻢ ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾن که ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ.

 

 نکته:

ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ  ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻤﺎﻥ را ببینیم، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾن که ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﻢ تأﺛﯿﺮ ﻣﺜﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﻤﺎﻥ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/٧/٢٠
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:سردخانه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی


 

فوت کوزه گری

 

این ضرب المثل زمانی به کار می‌رود که کسی همه چیز را برای انجام کاری می‌داند به جز یک نکته مهم و نهایی.

 

پسری پیش استاد کوزه گری رفت و با خواهش و التماس فراوان به شاگردی استاد درآمد.


پسر بسیار باهوش و زرنگ بود و استاد کم کم به او علاقه پیدا کرد و تمام تجربه های کاری خود را به او یاد داد .


شاگرد وقتی تمام کارها را یاد گرفت . شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت مزد من کم است . و کم کم زمزمه کرد که من می توانم بروم وبرای خودم کارگاهی راه اندازی کنم و کلی فایده ببرم .


هرچه استاد کوزه گر از او خواهش کرد مدتی دیگر نزد او بماند تا شاگردی پیدا کند و کمی کارها را یاد بگیرد تا استاد دست تنها نباشد ، پسرک قبول نکرد و او را دست تنها گذاشت و رفت و کارگاهی راه اندازی کرد و همانطور که یاد گرفته بود کاسه ها را ساخت و رنگ کرد و روی آن لعاب داد و در کوره گذاشت . ولی متوجه شد که رنگ کاسه های او مات است و شفاف نیست.

 

دوباره از نو شروع کرد و خاک خوبتر انتخاب کرد و در درست کردن خمیر بیشتر دقت کرد و بهترین لعاب را استفاده کرد و آنها را در کوره گذاشت ولی باز هم مشکل قبلی بوجود آمد .
شاگرد فهمید که تمام اسرار کار را یاد نگرفته . نزد استاد رفت و مشکل خود را گفت . و از استاد خواهش کرد که او را راهنمائی کند .


استاد از او پرسید که چگونه خاک را آماده می کند و چگونه لعاب را تهیه می کند و چگونه آنرا در کوره می گذارد . شاگرد جواب تمام سوالها را داد .
استاد گفت : درست است که هر شاگردی باید روزی استاد شود ولی تو مرا بی موقع تنها گذاشتی . بیا یک سال اینجا بمان تا شاگرد تازه هم قدری کار یاد بگیرد و آن وقت من هم تو را راهنمائی خواهم کرد و تو به کارگاه خودت برو .

 

شاگرد قبول کرد یکسال آنجا ماند ولی هر چه دقت کرد متوجه اشتباه خودش نمی شد . یک روز استاد او را صدا زد و گفت بیا بگویم که چرا کاسه های لعابی تو مات است .
استاد کنار کوره ایستاد و کاسه ها را گرفت تا در کوره بگذارد به شاگردش گفت چشمهایت را باز کن تا فوت وفن کار را یاد بگیری .


استاد هنگام گذاشتن کاسه ها در کوره به آنها چند فوت می کرد . بعد از او پرسید : ” فهمیدی “ . شاگرد گفت : نه . استاد دوباره یک کاسه دیگر برداشت و چند فوت محکم به آن کرد و گرد وخاکی که از آن برخاسته بود به شاگرد نشان داد و گفت : این فوت و فن کار است ، این کاسه که چند روز در کارگاه می ماند پر از گرد و خاک می شود در کوره این گرد وخاک با رنگ لعاب مخلوط می شود و رنگ لعاب را کدر می کند . وقتی آنرا فوت می کنیم غبار پاک می‌شود و رنگ لعاب روی آن روشن و شفاف می‌شود و جلا پیدا می‌کند. حالا برو و کارگاهت را روبراه کن و "فوت کوزه گری" را فراموش نکن.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/٧/٢
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:فوت کوزه گری


 حاتم تر از حاتم

حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریم تر دیدی؟»


گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم.»


گفتم : «والله این بسی خوش بود.»


حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می‌کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می‌آورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟»


گفتند: «وی همه گوسفندان خود را بکشت.»


وی را ملامت کردم که: «چرا چنین کردی؟»


گفت: «سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟»


پس حاتم را پرسیدند که: «تو در مقابله آن چه دادی؟»


گفت: «سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.»


گفتند: «پس تو کریم تر از او باشی!»


گفت: «هیهات! وی هر چه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری، اندکی بیش ندادم.»


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/٧/٢
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:حاتم


نمره نقاشی

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»


فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»

مدیر هم با لبخند گفت: «بله، لطفا منتظر باشید.»

معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: «ببخشید، من نمی‌دونستم…، شرمنده‌ام.»

مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت. اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: «معلم مون امروز نمره‌ام رو کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!»

بیا اینقدر ساده به دیگران نمره‌های پائین و منفی ندیم. بیا اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط‌مون نشکنیم.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/٦/٢٧
تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه


غلط زیادی

چوپانی گله اش را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید.


از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد .... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

 

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی... نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم... قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنها را خودم نگهداری می کنم، در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

 

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم *غلط زیادی که جریمه ندارد!!

احمد شاملو


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۳/٦/٢٧
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستانک ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی


 

دستم را بگیر کوچولو!

پسرش که دنیا آمد؛‌ تپل و مپل بود عینهو یک پهلوان.‌.. یک رستم درست و حسابی.‌ از روزی که دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش کرد؛ انگشتان کوچولویش را دور انگشت اشاره پدر گــره کرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد:‌ ببینید میشه روش حساب کرد از حالا دستمو محکم گرفته!‌ مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و عمو و دائی که برای زایمان زنش؛‌ همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده بودند و شاد نگاهش می‌کردند.‌ بچه در آغوش زنش بود؛‌ به هم عمیق نگاه کردند و هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند...!

 

بچه ها که بزرگ می‌شوند یادمان می‌رود چه عادتهایی دارند؛‌ اما بعضی از عادتهای آنها باقی می‌ماند؛ همیشه عادت کرده بود انگشت پدر را محکم بگیرد..تازه که می‌خواستند راهش بیندازند پدر انگشتان اشاره اش را به سمت او می‌گرفت و او با دستان کوچک و تپلش انگشتش را می‌گرفت؛‌ بالاخره همینجوری راه افتاد. پدر می‌گفت:‌ دیدی گفتم میشه روش حساب کرد دستمو محکم می‌گیره..

 

زنش از اداره آمده بود و داشت برای شام آشپزی می‌کرد؛‌ لبخندی زد و به هردو نگاه کرد. پدر گفت ای جانم!‌ خسته شدم بگذار دراز بکشم؛‌ آهان حالا چاقالو بیا روی شکمم...و اول یک پایش را خم می‌کرد بعد آن یکی پا را خیلی با احتیاط صاف دراز میکرد و می‌نشست و بعد دراز می‌کشید و بچه را میگذاشت روی شکمش و بازی می‌کردند...

 

‌ پدر دنبالم میکنی؟‌ هر وقت این درخواست میشد مادر می‌گفت:‌ من آمدم بگیرمـش... اما اینبار دوباره گفت:‌ پدر!‌ پدر دنبالم می‌کنی؛ تند می‌دوی منو بگیری؟‌

 

پدرو مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر گفت:‌ بدو آمدم بگیرمت!‌

 

پسرک با شوق می‌دوید دور اطاق و پدر در حالی که به سختی پاها را بلند میکرد؛‌ شروع کرد به تند تند راه رفتن برای دنبال کردنش. پسرک با نا امیدی برگشت و گفت:‌ تندتر پدر؛‌ تند تند.‌.

مادر گفت:‌ نه پسرم؛‌ بابات؛‌ بزرگه پاش میخوره به میزو صندلی می‌شکنند.. بگذار بابا همینجوری دنبالت کنه.

 

پدر گفت:‌ آره پسرم؛‌ مامان ناراحت میشه اگه چیزی بشکنه.!! حالا تو بیا منو بگیر کوچولو.

و هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند....

 

جلوی دبستان ایستاده بود و منتظر پسرش بود که جلوی در مدرسه پیدایش بشود؛ بچه ها شیطان و بازیگوش می‌دویدند و از لای در مدرسه که پدرها را می‌دیدند؛‌ شیر می‌شدند و مثل گلوله به سمت پدر و مادرهاشان می‌دویدند. پسرش دوید بیرون با کوله پشتی کوچولوی کلاس اولی ها.‌ دستانش را به سمت پدر باز کرد که بپرد بقلش. پدر مثل همیشه یک پایش را خم کرد و با پای صاف و کشیده دیگر کمی‌ خم شد و او را در آغوش کشید و بالا برد و بقل کرد. پسر گفت:‌ سلام بابا؛‌ منو مثل عمو می‌چرخونی؟:‌ نه پسرم توی کوچه ایم پات میخوره تو صورت بچه های مدرسه؛‌ بارک الله کوچولو حالا بیا پائین دستمو بگیر مثل دو تا مرد با هم راه بریم.‌

 

هفته دفاع مقدس بود؛ توی کلاس داشتند از جنگ و رزمنــده و جانبــاز صحبـت می‌کردند؛‌ که خانم معلم بعد از یک مقداری توضیح راجع به جنک و رزمنده ها؛‌ ناگهان رو کرد به بچه های کلاس و گفت:‌ جانباز!‌ مثل پدر این پسر گلم که یک پاشو از دست داده است؛‌ رفته جبهه جنگیده؛‌ از کشورمون دفاع کرده؛‌ یکی از اعضا بدنش را از دست داده اما شهید نشده و زنده است؛‌ و مایه افتخار همه ماها. به افتخار پدر این پسر گلمون یک دست مرتب بزنید..... و همه بچه ها دست زده بودند و پیش خودشون به اون حسودی کرده بودند که خوش به حالش.. با خودش فکر کرد:‌ خانم معلم اشتباه گرفته؛‌ من که بابام چیزیش نیست...؟ بابا جبهه رفته و جنگیده اما چیزیش نیست؛ ولی عیبی نداره برام دست زدند؛‌ دیگه نمیشه به خانم بگم اشتباه کرده آبروش میره جلوی بچه ها....

 

تا شب توی فکر بود؛‌ منتظر بود بابا بیاد تا بهش بگه خانم معلم چه اشتباهی کرده و یکی از عکسهای جبهه بابا را بگیره ببره برای خانم معلم.‌ پدر آمد و اینبار پسر کوچولو با دقت بیشتری به پدر نگاه کرد و دید که پدر وقتی که خم شد بند کفشهاشو باز کنه یکی از پاهاشو خم نکرد هیچوقت متوجه این ماجرا نمی‌شد.‌ دوید جلو وبا کنجکاوی گفت: سلام پدر چرا پاتو خم نکردی...؟

 

پدر گفت: سلام کوچولو سلام قهرمان؛‌ خسته ام پام درد میکنه .‌.... نمی‌تونم راه بیام؛ بیا منو راه ببر تا تو اطاق؛‌ بیا بیا دستمو بگیر کوچولو. پسرک با شیطنت دست پدر را گرفت اما ذول زده بود به پای پدر و شروع کرد به تعریف کردن که:‌ پدر امروز خانم معلم توی کلاس منو اشتباهی گرفت همه برام دست زدند!‌ مادر داشت چایی که ریخته بود می‌آورد خنده کنان گفت:‌ سلام؛‌ خسته نباشی.‌ و روشو کرد به پسرش و پرسید:‌ چی رو اشتباه گرفته بود؛ مادرم؟‌

 

پسرک باز هم رو به پدر گفت:‌ شما رو اشتباه گرفته بودند؛‌ خانم معلم می‌گفت شما شهیـد شدی؛‌ اما هنـوز زنده ای!‌ بعـد برامون دست زدند!‌.... پدر و مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر که تازه نشسته بود عرق پیشانی اش را آرام پاک کرد؛‌ از همسرش برای چایی تشکر کرد و با دقت به پسرش نگاه کرد؛‌ کمی‌ سکوت کرد و به هوای مرتب کردن کوسنهای پشت کمرش کمی‌ وقت کشی کرد و بعد گفت:‌ نه پسرم معلمت ماهارو اشتباه نگرفته.‌

 

زن سینی چائی به بقل نشست!‌ با دقت به پسرش نگاه کرد و گفت:‌ نه مادرم؛‌ شمارو اشتباه نگرفتند ولی شما چون کوچولویی هنوز متوجه منظور خانم معلم نشدی.

 

پسرک هاج و واج و با عجله؛‌ انگار که بخواد جلوی اشتباه مادر و پدر را هم بگیرد تا آنها هم همان اشتباه خانم معلم را نکننــد گفت:‌ نه مامانی؛‌ اون فکر می‌کرد بابا شهید شده ولی هنوز زنده است.‌ می‌گفت یعنی بابا زخمی‌ شده؛‌ پاش یک چیزیش شده.‌

 

پدر گفت:‌ بیا؛‌ بیا بقلم تا برات تعریف کنم یعنی چی؛‌ تو یک قهرمانی؛‌ یک قهرمان کوچولو و انگشتش را به سمت پسر کوچولو دراز کرد؛‌ پسر روی عادت فورا" دستش را دور انگشت پدر مشت کرد و روی پای دراز شده پدر پرید و رفت بالای زانوی پدر نشست.‌

 

پدر آرام آرام شروع کرد برای او از جبهه و جنگ تعریف کردن؛‌ و پسرک با بی تابی گفت:‌ می‌دونم پدر؛‌ عکسهاتو هم دیدم؛‌ میدونم آن دوستت که توی عکسه شهید شده برام گفتی!‌ ولی اون شهید شده نه شما! من هم همینو میگم عکس دوستتو با خودت بده ببرم نشون بدم؛‌ بگم اون شهید شـده.‌. پدر خندید؛‌ عمیق و خشک و.. نمناک؛‌ گفت:‌ نه پدر جان گوش کن شما دیگه از الان یک مرد درست حسابی می‌شی گوش کن!‌ حاضری؟‌ بگم؟‌ تعریف کنم؟‌ پسرک هم که منتظر یک داستان مهیج و دلنشین بود به سرعت گفت:‌ بگید.!

 

پدر باز شروع کرد آرام آرام از جنگ گفتن و اینکه آن روز که دوستش کشته شده بود.‌ پسرک اصلاح کرد:‌ شهید شده بود..! پدر لبخند زد و گفت بله شهید شد؛ اما از آن روز یک چیزی برای قهرمان کوچک گفته نشده بود و آن اینکه پدر یکی از پاهایش را همان جا از دست داده بود و هفت سال بود که پدر و مادر با دقت تمام این مسئله را از او پنهان کرده بودند.‌

 

پسرک با چشمان از حدقه در آمده گفت:‌ یعنی شما یک پا ندارید؟ پدر سرش را بالا گرفت و خیلی محکم و جدی گفت:‌ بلــه!‌ پسر تا حالا پدر را اینقدر جدی ندیده بود؛‌ جدی؛‌ آرام؛‌ و قوی.‌ پسر گفت:‌ ایناهاش؛‌ یکی؛‌ دوتا!‌

 

پدر گفت:‌ یکی از پاها مصنوعیه؛‌ میخواهی نشونت بدم.‌ مادر گفت:‌ مامان جون خیلی جالبه مثل آدم آهنیت که پاهاش آهنی و قوی هست. اینقدر خوشت می‌آد.

 

پسرک خودش را از روی پای پدربه پائین ســر داد و عقب ایستاد و گفت:‌ ببینـــم؟‌

 

پدر به آرامی‌ پاچه شلوار را بالا زد؛‌ برایش سخت بود؛‌ سالها بود با پوشیدن جورابهای کلفت و بلند مواظب بود که پسر عزیزش چشمش به پای مصنوعی اش نیافتد؛ حتی در گرمای تابستان که دوستانش که وضعیتی شبیه او داشتند گهگاهی از زخم شدن پاهایشان گله می‌کردند و پای مصنوعی را در می‌آوردند و با عصا بیرون می‌آمدند؛ زخم و درد را تحمل کرده بود تا کودک آزرده و غمگین نشود؛ تا به سنی برسد که بفهمد؛‌ آنچه را که بایـد.

 

مادر روی زمین نشست و به پدر کمک کرد؛‌ وقتی پدر همانطور که دولا شده بود جورابش را در آورد به فکر فرو رفت؛‌ مادر مثل همیشه به کمک پدر آمد و با آرامش و احترام شروع به در آوردن جوراب کرد؛‌ هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند و جوراب که درآمد.‌ پسرک برای اولین بار در زندگیش یک پای مصنوعی دید؛‌ به رنگ پوست بدن؛‌ براق و صیقلی زیر نور اطاق برق میزد.. صاف بدون هیچ چین و چروکی.‌ مادر و پدر کمی‌ پاچه شلوار را بالاتر زدند و به او نگاه کردند و مادر گفت:‌ ایناهاش.‌ بیا جلو ببینش؛‌ بیا مادر بیا بهش دست بزن.‌

 

پسرک با احتیاط جلو رفت؛‌ کمی‌ شک داشت که دست بزند یا نه؟‌ راستـش دلش برای پــدر سوختــه بــود؛‌ که اینجور آرام به او نگاه می‌کرد و پایش را دراز کرده بود.‌ باز به پدر نگاه کرد.

 

پدر چشمکی زد و با ســر به او اشاره کرد که بیا جلو.‌ پسرک گفت:‌ از جاش در می‌آد؟ درش می‌آری؟

 

پدر با لبخند سری تکان داد و به آرامی‌ فشاری به پای مصنوعی آورد؛‌ و مــادر با احتیـــاط پای مصنوعی را از پاچه شلوار به سمت بیرون کشید.‌حالا جـای پـای پـدر در شلوار خـالی بـود.!‌

باز به پدر نگاهی انداخت.‌

 

به پدر گفت:‌ پا مصنوعی واقعیـــه؟‌

 

پـدر و مادر؛‌ از سئوالش جا خوردند؛‌ از تناقضی که در جمله بود خنده شان گرفت؛‌ به هم نگاه می‌کردند و می‌خندیدند؛‌ اما پــدر بیشتر از مادر می‌خندید؛‌ از ته دل؛‌ از ته ته دلش.‌... قاه قاه...

 

پدر گفت:‌ واقعیه.‌ واقعی واقعی.!

 

داشت نقاشی می‌کشیــد؛‌ با خودش به نتیجه رسیده بود که معلم بیخودی نگفته بود برایشان دست بزنند؛‌ پدرش یک شعبده باز واقعی بــود؛‌ هم شهیـد بود؛‌ هم زنــده!‌ تــازه.‌.توی این سالها پای واقعیش را زیر پای مصنوعی قایــم کــرده بــود! به خودش گفت:‌ هیچ پدری مثل پدر من قهرمان نیست؛‌ پدر من قهرمان واقعیه.‌


پـدر نشست هنوز پای مصنوعی کنار دست پسرک بود؛‌ تا دید پدر روی مبل نشست و از چرت زدنش بیدار شده؛‌ خواست پای مصنوعی را بقل کند ببرد برای پــدرش.‌.
 

پدرگفت:‌ نه اونو نیارش؛‌ بیا قهرمان؛‌ بیـا خودت به من کمک کن!‌


و انگشتش را دراز کرد:‌ دستمو بگیر کوچولــو.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۳/٦
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک