داستان باکس

کاملترین آرشیو داستان های کوتاه و جالب

 

دستم را بگیر کوچولو!

پسرش که دنیا آمد؛‌ تپل و مپل بود عینهو یک پهلوان.‌.. یک رستم درست و حسابی.‌ از روزی که دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش کرد؛ انگشتان کوچولویش را دور انگشت اشاره پدر گــره کرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد:‌ ببینید میشه روش حساب کرد از حالا دستمو محکم گرفته!‌ مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و عمو و دائی که برای زایمان زنش؛‌ همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده بودند و شاد نگاهش می‌کردند.‌ بچه در آغوش زنش بود؛‌ به هم عمیق نگاه کردند و هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند...!

 

بچه ها که بزرگ می‌شوند یادمان می‌رود چه عادتهایی دارند؛‌ اما بعضی از عادتهای آنها باقی می‌ماند؛ همیشه عادت کرده بود انگشت پدر را محکم بگیرد..تازه که می‌خواستند راهش بیندازند پدر انگشتان اشاره اش را به سمت او می‌گرفت و او با دستان کوچک و تپلش انگشتش را می‌گرفت؛‌ بالاخره همینجوری راه افتاد. پدر می‌گفت:‌ دیدی گفتم میشه روش حساب کرد دستمو محکم می‌گیره..

 

زنش از اداره آمده بود و داشت برای شام آشپزی می‌کرد؛‌ لبخندی زد و به هردو نگاه کرد. پدر گفت ای جانم!‌ خسته شدم بگذار دراز بکشم؛‌ آهان حالا چاقالو بیا روی شکمم...و اول یک پایش را خم می‌کرد بعد آن یکی پا را خیلی با احتیاط صاف دراز میکرد و می‌نشست و بعد دراز می‌کشید و بچه را میگذاشت روی شکمش و بازی می‌کردند...

 

‌ پدر دنبالم میکنی؟‌ هر وقت این درخواست میشد مادر می‌گفت:‌ من آمدم بگیرمـش... اما اینبار دوباره گفت:‌ پدر!‌ پدر دنبالم می‌کنی؛ تند می‌دوی منو بگیری؟‌

 

پدرو مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر گفت:‌ بدو آمدم بگیرمت!‌

 

پسرک با شوق می‌دوید دور اطاق و پدر در حالی که به سختی پاها را بلند میکرد؛‌ شروع کرد به تند تند راه رفتن برای دنبال کردنش. پسرک با نا امیدی برگشت و گفت:‌ تندتر پدر؛‌ تند تند.‌.

مادر گفت:‌ نه پسرم؛‌ بابات؛‌ بزرگه پاش میخوره به میزو صندلی می‌شکنند.. بگذار بابا همینجوری دنبالت کنه.

 

پدر گفت:‌ آره پسرم؛‌ مامان ناراحت میشه اگه چیزی بشکنه.!! حالا تو بیا منو بگیر کوچولو.

و هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند....

 

جلوی دبستان ایستاده بود و منتظر پسرش بود که جلوی در مدرسه پیدایش بشود؛ بچه ها شیطان و بازیگوش می‌دویدند و از لای در مدرسه که پدرها را می‌دیدند؛‌ شیر می‌شدند و مثل گلوله به سمت پدر و مادرهاشان می‌دویدند. پسرش دوید بیرون با کوله پشتی کوچولوی کلاس اولی ها.‌ دستانش را به سمت پدر باز کرد که بپرد بقلش. پدر مثل همیشه یک پایش را خم کرد و با پای صاف و کشیده دیگر کمی‌ خم شد و او را در آغوش کشید و بالا برد و بقل کرد. پسر گفت:‌ سلام بابا؛‌ منو مثل عمو می‌چرخونی؟:‌ نه پسرم توی کوچه ایم پات میخوره تو صورت بچه های مدرسه؛‌ بارک الله کوچولو حالا بیا پائین دستمو بگیر مثل دو تا مرد با هم راه بریم.‌

 

هفته دفاع مقدس بود؛ توی کلاس داشتند از جنگ و رزمنــده و جانبــاز صحبـت می‌کردند؛‌ که خانم معلم بعد از یک مقداری توضیح راجع به جنک و رزمنده ها؛‌ ناگهان رو کرد به بچه های کلاس و گفت:‌ جانباز!‌ مثل پدر این پسر گلم که یک پاشو از دست داده است؛‌ رفته جبهه جنگیده؛‌ از کشورمون دفاع کرده؛‌ یکی از اعضا بدنش را از دست داده اما شهید نشده و زنده است؛‌ و مایه افتخار همه ماها. به افتخار پدر این پسر گلمون یک دست مرتب بزنید..... و همه بچه ها دست زده بودند و پیش خودشون به اون حسودی کرده بودند که خوش به حالش.. با خودش فکر کرد:‌ خانم معلم اشتباه گرفته؛‌ من که بابام چیزیش نیست...؟ بابا جبهه رفته و جنگیده اما چیزیش نیست؛ ولی عیبی نداره برام دست زدند؛‌ دیگه نمیشه به خانم بگم اشتباه کرده آبروش میره جلوی بچه ها....

 

تا شب توی فکر بود؛‌ منتظر بود بابا بیاد تا بهش بگه خانم معلم چه اشتباهی کرده و یکی از عکسهای جبهه بابا را بگیره ببره برای خانم معلم.‌ پدر آمد و اینبار پسر کوچولو با دقت بیشتری به پدر نگاه کرد و دید که پدر وقتی که خم شد بند کفشهاشو باز کنه یکی از پاهاشو خم نکرد هیچوقت متوجه این ماجرا نمی‌شد.‌ دوید جلو وبا کنجکاوی گفت: سلام پدر چرا پاتو خم نکردی...؟

 

پدر گفت: سلام کوچولو سلام قهرمان؛‌ خسته ام پام درد میکنه .‌.... نمی‌تونم راه بیام؛ بیا منو راه ببر تا تو اطاق؛‌ بیا بیا دستمو بگیر کوچولو. پسرک با شیطنت دست پدر را گرفت اما ذول زده بود به پای پدر و شروع کرد به تعریف کردن که:‌ پدر امروز خانم معلم توی کلاس منو اشتباهی گرفت همه برام دست زدند!‌ مادر داشت چایی که ریخته بود می‌آورد خنده کنان گفت:‌ سلام؛‌ خسته نباشی.‌ و روشو کرد به پسرش و پرسید:‌ چی رو اشتباه گرفته بود؛ مادرم؟‌

 

پسرک باز هم رو به پدر گفت:‌ شما رو اشتباه گرفته بودند؛‌ خانم معلم می‌گفت شما شهیـد شدی؛‌ اما هنـوز زنده ای!‌ بعـد برامون دست زدند!‌.... پدر و مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر که تازه نشسته بود عرق پیشانی اش را آرام پاک کرد؛‌ از همسرش برای چایی تشکر کرد و با دقت به پسرش نگاه کرد؛‌ کمی‌ سکوت کرد و به هوای مرتب کردن کوسنهای پشت کمرش کمی‌ وقت کشی کرد و بعد گفت:‌ نه پسرم معلمت ماهارو اشتباه نگرفته.‌

 

زن سینی چائی به بقل نشست!‌ با دقت به پسرش نگاه کرد و گفت:‌ نه مادرم؛‌ شمارو اشتباه نگرفتند ولی شما چون کوچولویی هنوز متوجه منظور خانم معلم نشدی.

 

پسرک هاج و واج و با عجله؛‌ انگار که بخواد جلوی اشتباه مادر و پدر را هم بگیرد تا آنها هم همان اشتباه خانم معلم را نکننــد گفت:‌ نه مامانی؛‌ اون فکر می‌کرد بابا شهید شده ولی هنوز زنده است.‌ می‌گفت یعنی بابا زخمی‌ شده؛‌ پاش یک چیزیش شده.‌

 

پدر گفت:‌ بیا؛‌ بیا بقلم تا برات تعریف کنم یعنی چی؛‌ تو یک قهرمانی؛‌ یک قهرمان کوچولو و انگشتش را به سمت پسر کوچولو دراز کرد؛‌ پسر روی عادت فورا" دستش را دور انگشت پدر مشت کرد و روی پای دراز شده پدر پرید و رفت بالای زانوی پدر نشست.‌

 

پدر آرام آرام شروع کرد برای او از جبهه و جنگ تعریف کردن؛‌ و پسرک با بی تابی گفت:‌ می‌دونم پدر؛‌ عکسهاتو هم دیدم؛‌ میدونم آن دوستت که توی عکسه شهید شده برام گفتی!‌ ولی اون شهید شده نه شما! من هم همینو میگم عکس دوستتو با خودت بده ببرم نشون بدم؛‌ بگم اون شهید شـده.‌. پدر خندید؛‌ عمیق و خشک و.. نمناک؛‌ گفت:‌ نه پدر جان گوش کن شما دیگه از الان یک مرد درست حسابی می‌شی گوش کن!‌ حاضری؟‌ بگم؟‌ تعریف کنم؟‌ پسرک هم که منتظر یک داستان مهیج و دلنشین بود به سرعت گفت:‌ بگید.!

 

پدر باز شروع کرد آرام آرام از جنگ گفتن و اینکه آن روز که دوستش کشته شده بود.‌ پسرک اصلاح کرد:‌ شهید شده بود..! پدر لبخند زد و گفت بله شهید شد؛ اما از آن روز یک چیزی برای قهرمان کوچک گفته نشده بود و آن اینکه پدر یکی از پاهایش را همان جا از دست داده بود و هفت سال بود که پدر و مادر با دقت تمام این مسئله را از او پنهان کرده بودند.‌

 

پسرک با چشمان از حدقه در آمده گفت:‌ یعنی شما یک پا ندارید؟ پدر سرش را بالا گرفت و خیلی محکم و جدی گفت:‌ بلــه!‌ پسر تا حالا پدر را اینقدر جدی ندیده بود؛‌ جدی؛‌ آرام؛‌ و قوی.‌ پسر گفت:‌ ایناهاش؛‌ یکی؛‌ دوتا!‌

 

پدر گفت:‌ یکی از پاها مصنوعیه؛‌ میخواهی نشونت بدم.‌ مادر گفت:‌ مامان جون خیلی جالبه مثل آدم آهنیت که پاهاش آهنی و قوی هست. اینقدر خوشت می‌آد.

 

پسرک خودش را از روی پای پدربه پائین ســر داد و عقب ایستاد و گفت:‌ ببینـــم؟‌

 

پدر به آرامی‌ پاچه شلوار را بالا زد؛‌ برایش سخت بود؛‌ سالها بود با پوشیدن جورابهای کلفت و بلند مواظب بود که پسر عزیزش چشمش به پای مصنوعی اش نیافتد؛ حتی در گرمای تابستان که دوستانش که وضعیتی شبیه او داشتند گهگاهی از زخم شدن پاهایشان گله می‌کردند و پای مصنوعی را در می‌آوردند و با عصا بیرون می‌آمدند؛ زخم و درد را تحمل کرده بود تا کودک آزرده و غمگین نشود؛ تا به سنی برسد که بفهمد؛‌ آنچه را که بایـد.

 

مادر روی زمین نشست و به پدر کمک کرد؛‌ وقتی پدر همانطور که دولا شده بود جورابش را در آورد به فکر فرو رفت؛‌ مادر مثل همیشه به کمک پدر آمد و با آرامش و احترام شروع به در آوردن جوراب کرد؛‌ هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند و جوراب که درآمد.‌ پسرک برای اولین بار در زندگیش یک پای مصنوعی دید؛‌ به رنگ پوست بدن؛‌ براق و صیقلی زیر نور اطاق برق میزد.. صاف بدون هیچ چین و چروکی.‌ مادر و پدر کمی‌ پاچه شلوار را بالاتر زدند و به او نگاه کردند و مادر گفت:‌ ایناهاش.‌ بیا جلو ببینش؛‌ بیا مادر بیا بهش دست بزن.‌

 

پسرک با احتیاط جلو رفت؛‌ کمی‌ شک داشت که دست بزند یا نه؟‌ راستـش دلش برای پــدر سوختــه بــود؛‌ که اینجور آرام به او نگاه می‌کرد و پایش را دراز کرده بود.‌ باز به پدر نگاه کرد.

 

پدر چشمکی زد و با ســر به او اشاره کرد که بیا جلو.‌ پسرک گفت:‌ از جاش در می‌آد؟ درش می‌آری؟

 

پدر با لبخند سری تکان داد و به آرامی‌ فشاری به پای مصنوعی آورد؛‌ و مــادر با احتیـــاط پای مصنوعی را از پاچه شلوار به سمت بیرون کشید.‌حالا جـای پـای پـدر در شلوار خـالی بـود.!‌

باز به پدر نگاهی انداخت.‌

 

به پدر گفت:‌ پا مصنوعی واقعیـــه؟‌

 

پـدر و مادر؛‌ از سئوالش جا خوردند؛‌ از تناقضی که در جمله بود خنده شان گرفت؛‌ به هم نگاه می‌کردند و می‌خندیدند؛‌ اما پــدر بیشتر از مادر می‌خندید؛‌ از ته دل؛‌ از ته ته دلش.‌... قاه قاه...

 

پدر گفت:‌ واقعیه.‌ واقعی واقعی.!

 

داشت نقاشی می‌کشیــد؛‌ با خودش به نتیجه رسیده بود که معلم بیخودی نگفته بود برایشان دست بزنند؛‌ پدرش یک شعبده باز واقعی بــود؛‌ هم شهیـد بود؛‌ هم زنــده!‌ تــازه.‌.توی این سالها پای واقعیش را زیر پای مصنوعی قایــم کــرده بــود! به خودش گفت:‌ هیچ پدری مثل پدر من قهرمان نیست؛‌ پدر من قهرمان واقعیه.‌


پـدر نشست هنوز پای مصنوعی کنار دست پسرک بود؛‌ تا دید پدر روی مبل نشست و از چرت زدنش بیدار شده؛‌ خواست پای مصنوعی را بقل کند ببرد برای پــدرش.‌.
 

پدرگفت:‌ نه اونو نیارش؛‌ بیا قهرمان؛‌ بیـا خودت به من کمک کن!‌


و انگشتش را دراز کرد:‌ دستمو بگیر کوچولــو.


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۳/٦
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


تلقین محض

دوستانم می گویند من آدم دهن بینی هستم. فکر کنم حق با آن ها باشد. آنها همیشه برای آنکه دلیلی برای حرفشان داشته باشند. اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد. مطرح می کنند.

ماجرا از این قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکی می خواندم. با این که هوا روشن بود. قربانی نیروی تلقین شدم.
این تلقین تصوری را در من بوجود آورد که قاتل بی رحمی توی آشپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی را توی دستش گرفته و منتظر ایستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رویم بپرد و چاقو را به پشتم فرو کند.
با اینکه درست رو به روی در آشپرخانه نشسته بودم و اگر کسی می خواست به آشپزخانه برود. می بایست از جلو چشمانم رد می شد و تازه به جز در ورودی آشپزخانه راه دیگری هم برای رفتن به آنجا نبود. با این همه، باز فکر می کردم قاتل پشت در کمین کرده.
اما من قربانی نیروی تلقین شده بودم و جرأت نمی کردم وارد آشپزخانه بشوم. این موضوع نگرانم کرده بود اما چون دیگر وقت ناهار بود. باید حتماً به آشپزخانه می رفتم.
در آن وقت زنگ خانه را زدند.
بی آنکه از جایم بلند شوم، داد زدم: «بیا تو، در بازه».
سرایدار ساختمان با دو یا سه نامه وارد شد.
گفتم: «ببین، پام خواب رفته. می شه بی زحمت بری از آشپزخانه یه لیوان آب برام بیاری؟»
سرایدار گفت: «البته».
در آشپزخانه را باز کرد و رفت تو. چندی بعد صدای فریادی را شنیدم و صدای جسمی که با افتادنش، تمامی ظرف و ظروف و بطریها را از روی میز آشپزخانه کشید و به زمین ریخت.
یکدفعه از روی صندلی بلند شدم و به آشپزخانه دویدم.
نیمی از بدن سرایدار روی میز افتاده بود و دشنه بزرگی توی پشتش فرو رفته و کشته شده بود.
خیالم راحت شده بود، چون معلوم شد هیچ قاتلی توی آشپزخانه نبود


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢۱
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


درخت جادویی
 
مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد.
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد.
مرد با تعجب روی تخت دراز کشید و با خودش گفت کاش یک جوان این جا بود و پاهای رنجور و آسیب دیده مـرا مالـش می داد. ناگهـان جـوانی ظاهـر شـد و آن چه که می خواسـت به بهتـرین نحـو بـرایش انجام داد.
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم.
سپس میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید.
بعـد از طعام ، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟ و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید.
هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست. ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد. و ممکن است که با ازدیاد و هجوم این نوع افکار ، زخمی و خدشه دار شده و حتی از بین برود. این روش عملکرد ترس ها و نگرانی هاست.
 
مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٥/٧
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


دخترفداکار

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم.

بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه

تقاضای او همین بود

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه درخانواده ما. و مادرم با

صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمدو با صدای بلندآوا راصداکردوگفت، آوا، صبر کن تا من بیام

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

نمی خواست به مدرسه برگرده.آخه می ترسیدهم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه


آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن


به این مسئله فکر کنین


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/۳٠
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


شریک

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند

آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند!

همه زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد افکارشان را از نگاهشان خواند:

نگاه کنید، این دو عمری در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند !

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت ،غذا سفارش داد پولش را پرداخت و با سینی

به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد!

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید!

همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و

این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو

ساندویچ سفــارش بدهند ...

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش...

مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا

برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :

همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم !!!

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند

و لب به غذایش نمی زند !

بار دیگر جوان به طرف میز رفت و خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان

سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد : ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم !!!

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و

گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟!

پیرزن جواب داد: بفرمایید

- چرا شما چیزی نمی خورید؟ مگر نگفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟!

پیرزن جواب داد :  منتظر دندانهــــــا !


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/٢٦
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


تعطیلات آخر هفته

در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او

را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت:

"برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."  

مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار

دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.

چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم.

جواهرفروش با احترام پرسید که : پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟

پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬

بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به

بانک تلفن بزنید و تاییدش رو بگیرید و من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم.

دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با

عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم٬  اصلا نمی تونم تصور کنم که

توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! 

پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخرهفته

معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/٢۳
تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


منطق !!! 

 

 شاگردی در درس منطق مردود شد ...

به استادش معترض شد که : شما خود منطق به درستی میدانید ؟!

استاد با غرور گفت میدانم وگرنه استادت نبودم!

شاگرد گفت : سوالی دارم اما اگر پاسخ را ندانی، مرا قبول خواهی کرد؟!

استاد فرمان به پرسش داد و فرمود : به یقین !

شاگرد سوال اینگونه پرسید: قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست،

نه قانونیست و نه منطقی، آن چیست ؟!!

استاد به فکر فرو رفت ، پس از تاملی طولانی گفت ندانم ، و نمره کامل به شاگرد داد...

بعد از مدتی استاد با بهترین  شاگردش تماس گرفت و همان سوال از او پرسید؟!

شاگرد بلافاصله جواب  داد :

- شما ۶۳ سال دارید و با یک  خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که قانونی است ولی منطقی نیست!

 - همسر شما یک معشوقه ۲۵ ساله دارد که  منطقی است ولی قانونی نیست!!!

- این  حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در حالی که باید  آن درس را رد

میشد نه قانونی است و  نه منطقی !!! 


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/۸
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک


آن دو سرانجام به هم رسیدند ...! 

 

آگنس ازدواج کرد و صاحب  ۱۳ تا بچه  شد

وقتی که شوهرش فوت کرد، دوباره ازدواج کرد و صاحب ۷ تا بچه‌ دیگه شد…!!!

اما دوباره شوهرش فوت کرد و او باز هم ازدواج کرد و این بار صاحب ۵ بچه‌ دیگه شد…!!!

افسوس و صد افسوس…

آگنس، این شیرزن پر کار!!! سرانجام دار فانی را وداع گفت… 

بر بالای سر تابوت، کشیش برای آگنس طلب مغفرت و مرحمت کرد و گفت:

" خداوندا… آن‌ دو سرانجام به هم رسیدند…! "

در همین حال یکی از حاضرین در مراسم خاکسپاری به سمت بغل دستیش خم شد و پرسید : 

" فکر می‌کنی منظور کشیش، شوهر اولش باشه؟ یا شوهر دومش؟!  یا شوهر سومش؟!!"

بغل دستی با نیشخندی جواب داد : " فکر کنم احتمالا منظورش پاهاش باشه !!! "

 


گردآورنده : محمد عباسی ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٠
تگ های این مطلب:داستان ¡تگ های این مطلب:داستان کوتاه ¡تگ های این مطلب:محمد عباسی ¡تگ های این مطلب:داستانک